|
|
|
|
|
عشق من ، لحظه ای با من باش ..... لحظه ای با من باش تا از آن لحظه برویم تا گل تا که از تو نفسی تازه کنم
لحظه ای با من باش ..... |
||
|
|
|
|
|
از اینکه می توانم همدمت باشم خدا را شكر می گویم تو خود در چشم من خواندی كه از تنها نشینی سخت بیزارم
خدا را شكر می گویم كه در قلبم تو را دارم ، تو را دارم از اینكه تا ابد بیش و كمت باشم خدا را شكر می گویم
همینكه من خریدار غمت باشم خدا را شكر می گویم به آن پروردگار واحد و تنها هزاران مرتبه سوگند
از اینكه می توانم همدمت باشم
خدا را شكر می گویم |
||
|
|
|
|
|
همه بهارها را صمیمانه به پای تو می ریزم. خوشحالم که خزان بی احساس زندگیم با احساس زیبای عشق به تو بهاران شد. عزیزم میدانم که میدانی دوستت دارم، پس بمان با من و برای من تا همیشه. حضور تو هر چند از فاصله ای بس دور ولی به اندازه نزدیکی. احساسمان نور امیدی است در کوچه های تاریک زندگیم. از خداوند می خواهم همیشه سلامت باشی تا بودن زندگیم را بهانه بخشی.
|
||
|
|
|
|
|
از تو می نويسم.
از تو ای تنها مونس و همدمم.
اکنون وجودم از عشق تو لبريز است
و با تمام وجود فرياد می زنم
|
||
|
|
|
|
|
تن لرزان ، پای خسته ، دل بشکسته من
آخرین نقطه جامانده زتاریخ حیاتِ من است
که در این تاریکی
در پناه دیوار ، محو ونابود ز اندوه شود
تو اگر باز نیایی به برم.
ای همه امیدم ، ای پر پروازم
ای توانم نگه پرمهرت
یک نگه ، تا که بهاری شوم از دیدن تو
و من آرام زتو جان گیرم
و من آرام زتو جان گیرم.
|
||
|
|
|
|
|
آنقدر طوفانیم
که آتش به عالم می زنم
ای همه آرامش ، ای همه صلح و صفا
ای صفا ریخته در چشمانت
ای وفا می چکد از گفتارت
کاش یک لحظه بیایی به برم ،
تا که پایان گیرد ،
غرش این تن طوفانی من
این تن و پیکرآلوده به درد
خنکای تن پرمهر تورا می طلبد
تا که در آغوشت
نشئه از جام وصال مهرت
یکدم آرام زدنیای هیاهو گردد
|
||
|
|
|
|
|
آي بی همتا !
مرا يادت سحرگاهان
زمين ، تيره
بمان با من
|
||
|
|
|
|
|
ای دو چشمت سبزه زاران
گریه ات اشک بهاران
می روم غمگین و نالان
بهره من اشکی میافشان ای سراپا مهربانی
ای نگاهت آسمانی
در دل نامهربانم
شوق ماندن می فشانی ترسم آخر در کنارم خسته و آزرده گردی
با همه خوبی و پاکی در خزان پژمرده گردی
می روم تا نشنوم آواز باران دو چشمت
می روم چون می هراسم شعله ای افسرده گردی
ای که در خوبی و پاکی چهل چراغ آسمانی
قلب سردم را چه بی حاصل به سویت می کشانی عاشق و چشم انتظاری
پاک و روشن چون بهاری
هرچه گفتم باورت شد
حیف از احساسی که داری چشمه ای خشک و سیاهم
خسته ای گم کرده راهم
بگذر از من چون که دیگر زشت و سر تا پا گناهم ترسم آخر در کنارم خسته و آزرده گردی
با همه خوبی و پاکی ................
|
||
|
|
|
|
|
گفتم شايد نديدنت از خاطرت دورم كنه
پرپر شد و گم شد و مُرد
پرپر شد و گم شد و مُرد
پرپر شد و گم شد و مُرد
بی تو دلم
پرپر شد
و
گم شد
و
مُرد
|
||
|
|
|
|
|
بارها و بارها نوشتم اما اينبار مينويسم براي تو , براي لبخندي نو برايت مينويسم ,مينوسم که بخواني تا بداني:
در زندگي ام فقط تو را دارم که بخواني تا بداني
تويي
که بخواني تا بداني
برايت مينويسم که بخواني و بداني من هرگز کسي را که با سختي ديگران در کنارش به آرامش رسيده ام آسان از دست نخواهم داد
وقتي آمدي پاييز بود با آمدنت پاييز را بهار کردي زندگي احساس من نه پاييز را داشته است و
نه زمستان را
نگذار پاييز بيايد و ماندگار شود نگذار زمستان بيايد و بهار گريزان شود و باز هم پاييز بماند
تو را به دل بهاريت قسم
بمان و فصل ها را بهم نريز
|
||